شجریان در آینه خاطرات شخصی یک ایرانی مهاجر ساکن خارج کشور

ایرانیان مهاجر که سالهاست دور از وطن به سر می برند همواره شجریان را به عنوان نمادی از میهن در یاد و خاطره خود زنده نگهداشته اند و او را به فرزندان خود معرفی می کنند.
با درگذشت محمدرضا شجریان هنرمند بزرگ ایرانی درروز ۱۷ مهرماه ۱۳۹۹، ملت ایران بدون هیچگونه برنامه ریزی و سازماندهی حمایت شده از سوی حکومت، به شیوه خود از ته دل برای او سوگواری کردند و تلاش نمودند تا حق او را ادا کنند. بی شک علت محبوبیت محمدرضا شجریان با نام هنری سیاوش، فقط آوازخوانی بی بدیل و صوت داوودی او نبود. بلکه چیره دستی اش در برقراری رابطه با همه گروههای مردم بود که از او چهره ای ماندگار طی بیش از نیم قرن فعالیت به عنوان یک روشنفکر با فرهنگ ایرانی ساخت. آواز شجریان تنها شاهکارهای هنری محض در موسیقی نبود. مردم از هردسته و گروه و صنف و عقیده ای با آواز او رابطه برقرر می کردند. عاشقان بت چینش را می خواندند، زاهدان چهره به چهره را زمزمه می کردند، رندان دایره مینا را با گوش جان می شنیدند، مصلحان مرغ سحرش را سر می دادند و عابدان با نوای ربنایش به معبود نزدیک می شدند.
ایرانیان مهاجر نیز که سالهاست دور از وطن به سر می برند همواره شجریان را به عنوان نمادی از میهن در یاد و خاطره خود زنده نگهداشته اند و تلاش کرده اند تا او را به فرزندان خود معرفی کنند. یکی از این ایرانیان که بیست سالی است دور از وطن به سر می برد، شجریان را در خاطرات خود به شکل متنی که در زیر می آید مرور کرده است.
سی وهفت ترانه، سی و هفت خواننده، سی و هفت سال رادیو
دهه پنجاه شمسی به نیمه رسیده بود که به مناسبت پنجاهمین سال سلطنت سلسله پهلوی در ایران جشنها و مراسم ویژه ای برگزار میشد. به عنوان یک دانش آموز نوجوان دوره راهنمائی چندان با محتوای این جشنها نمی توانستم رابطه نزدیکی برقرار کنم. در آن سالها کم و بیش توجهم به موسیقی و شعر جلب شده بود. البته موسیقی پاپ مد روز ایرانی که برادر و خواهران بزرگترم در خانه گوش می کردند و از رادیو و تلویزیون پخش میشد بیشتر در دسترس بود. تا یک روز که خواهر بزرگم از سرکار به خانه آمد و از من خواست که به نوار فروشی سر خیابان بروم و آلبوم تازه انتشار یافته ای به نام سی و هفت ترانه، سی و هفت خواننده، سی و هفت سال رادیو را برای او بخرم که به مناسبت جشنهای پنجاه ساله منتشر شده بود.
وقتی آن آلبوم را خریدم و به خانه آوردم، نگاهی به لیست خواننده ها و ترانه ها انداختم. ولی بجز چند اسم مانند مرضیه و گلپا و یکی دو اسم دیگر بقیه برایم آشنا نبودند. کنجکاو بودم بدانم این خواننده ها چه کسانی هستند. از خواهر بزرگم که دانشگاه دیده و با اطلاع بود و علاقه زیادی به شنیدن موسیقی داشت پرسیدم. او یک به یک برایم شرح داد. از داریوش رفیعی تا عبدالوهاب شهیدی، مرضیه و بنان و …. اما وقتی رسید به نام سیاوش شجریان خواهرم توضیح داد که این نسبت به بقیه جوانتر است. اما خواهرم گفت که گمان میکند که روزی او نام بزرگی در موسیقی ایران بشود چون صدائی بی نهایت زیبا و شش دانگ دارد. با این توضیحات از آن پس کاستهای آلبوم سی و هفت ترانه را هر روز در خانه گوش می کردم و بدین ترتیب چشم نرگس نخستین آوائی بود که نام شجریان با آن در ذهن نوجوانم نقش بست.
جشن هنر شیراز، گر به تو افتدم نظر
در همان سالهای آغاز نیمه دوم دهه پنجاه شمسی، هرساله جشنهائی در شهر شیراز با نام جشن هنر برگزار میشد. تلویزیون ملی ایران هم اجراهای مختلفی از این رویداد هنری را نشان می داد. یک شب در تلویزیون اجرائی در حافظیه شیراز با صدای شجریان و ساز محمد رضا لطفی به نمایش در آمد که تا همین امروز پس از گذشت بیش از چهار دهه همچنان در من تاثیری به غایت شگفت انگیز دارد.
این ترانه که آن روزها به آن گر به تو افتدم نظر می گفتند و بعدها به “چهره به چهره” مشهور شد از جنس دیگری بود. ضمن این که عناصر موسیقی ردیفی و شعر سنتی ایرانی در آن به طور کامل وجود داشت، از یک وزن بسیار خوش اثر موسیقی روز هم برخوردار بود و مانند ترانه های پاپ در ذهن مبتدی من به راحتی می نشست و تاثیر شادی بخش و هیجان آفرینی که نیاز دوران نوجوانی و جوانی است بر من می گذاشت. در سالهای بعد این ترانه بیشترین ترانه ای بود که شنیدن آن را تکرار می کردم و از آن لذت می بردم.
از خون جوانان وطن لاله دمید
با وقوع انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ شمسی همه چیز تغییر کرد. پخش موسیقی پاپ از رادیو و تلویزیون به کلی قطع شد. فقط سرودهای انفلابی بدون آهنگ و موسیقی از رادیو و تلویزیون به گوش می رسید. دنیای موسیقی در آن دوره برای جوانان و نوجوانان محدود شد به کاستهای موسیقی. چون موسیقی روز تولید نمیشد کم کم تمایل به موسیقی غربی بسیار شایع شد. آن سالها پینک فلوید و بیجیز و کوئین و کمی بعد تر آبا و بانی ام. در غیاب خواننده و آهنگساز کوچ کرده ایرانی که هنوز جای خودش را در لس آنجلس کاملا پیدا نکرده بود، یا همان ترانه های قدیمی بود و یا موسیقی پاپ و راک غربی که از طریق کاستهای تکثیر غیر قانونی همه جا در دسترس جوانان بود.
در چنین دوره ای بازهم تنها صدائی که گاهی رسما به گوش میرسید صدای شجریان با ساز و موسیقی پرویز مشکاتیان بود که حالا دیگر نام مستعار سیاوش را کنار گذاشته بود و با نام اصلیش محمدرضا شجریان چند آلبوم قانونی به صورت کاست را روانه بازار کرد. حتی آهنگهای انقلابی در این آلبومها مانند برادر، سرای امید و از خون جوانان وطن لاله دمیده هم برای مردم جذاب بود و بارها شنیده میشد. هرچند که معلوم بود اینها بیشتر برای گرفتن مجوز بود تا شاهکارهائی مانند مرغ سحر و دایره مینا را به گوش خلایق تشنه موسیقی برسانند و نگذارند مردم به کلی موسیقی و آواز ایرانی را فراموش کنند.
اوایل دهه شصت که به خدمت نظام وظیفه رفتم و جنگ بود تنها موسیقی که در محیط سرباز خانه و بعد از آن سنگرهای مناطق عملیاتی مجاز بود همین کاستهای صدای شجریان بود. در خوابگاه پادگان وقتی صبح سحر بیدارباش می زدند، تنها پانزده دقیقه وقت داشتی که لباس کامل بپوشی و دست و رویت را بشوئی و صبحانه بخوری. این پانزده دقیقه همیشه با صدای شجریان، به ویژه ترانه دایره مینای او همراه بود که از ضبط و پخش کاست جاسازی شده زیر تخت خوابم پخش میشد.
روزهای کسالت آور جنگ و پایگاههای عملیاتی و بمباران و تک و پاتک و عملیاتهای پر تلفات نیز با همین ضبط و پخش فکسنی و صدای شجریان و آلبومهای مجاز آلبومهای چاوش میگذشت. مرغ سحر و چهره به چهره و دایره مینا طی روز بارها تکرار میشد. شبها و در خفا با کمک گوشی و هدفون البته دور از چشم عقیدتی سیاسی، آلبومهای پینک فلوید و سوئیت و راد استوارت و کوئین و اسموکیزرا گوش میکردیم و دلمان خوش بود که هفته ای یکبار روزهای جمعه در برنامه روز هفتم رادیو بی بی سی لندن از زبان بهزاد بلور و همکاران اخبار روز موسیقی ایرانیان لس آنجلسی را بشنویم و خودمان را به اصطلاح به روز کنیم.
بعد از سربازی هم که دانشگاهها باز شد و در نیمه دوم دهه شصت پایمان به دانشگاه رسید باز وضع همینطور بود و این صدای شجریان و موسیقی همراه او بود که یار همیشگی خوشیها و ناخوشیهایمان بود. از نکات جالب این که از آواز شجریان همواره استفاده میکردیم. چه در غم فراق و چه در شادی وصال. صدای شجریان هم همدم غم ما جوانان دهه شصتی بود و هم همراه شادیهای گاه و بیگاهمان. فرق نیمه دوم دهه شصت این بود که کم کم خوانندگان پاپ ایرانی در لس آنجلس آمریکا هم موقعیت خود را بازیافتند و ترانه های جدید ستار و ابی و داریوش و هایده و مهستی به کمک صدای شجریان آمدند تا نگذارند موسیقی ایرانی را مردم ایران فراموش کنند.
سرو چمان و یاد یاران در بوستان گلها
در دهه هفتاد شمسی به واسطه علاقه شخصی و موقعیت کاری به دنیای زیبای گلها کشیده شدم. دورانی موسوم به سازندگی در ایران شروع شده بود و رهبران وقت جمهوری اسلامی می کوشیدند با دادن ظاهر مناسب و تمیز به شهرهای بزرگ ایران این فکر را به مردم القا کنند که نظام اسلامی پس از عبور از جنگ هشت ساله حالا به فکر تامین رفاه و آسایش آنهاست. گلهای زیبا یکی از وسایلی بود که شهرداریها برای ارائه تفکر زیبا سازی در محیط شهری از آن استفاده زیادی می کردند. کلکسیون نسبتا متنوع و پر وپیمانی از بذر گلهای اصلاح شده و درجه یک در اختیارم بود که طالبان فراوانی داشت.
روزی از یک همکار با سابقه که در مورد کشت و پرورش گل تخصص بالائی داشت شنیدم که استاد شجریان به دنبال مقداری بذر گل اطلسی ابلق بسیار کمیاب است که از اتفاق روزگار در کلکسیون من موجود بود. وقتی آن همکار متخصص گل که از موجودی بذر گلهای من اطلاع داشت موضوع را به اطلاع من رساند، گفتم با این شرط میدهم که خودم آن را حضوری تقدیم استاد کنم. این شد که در یک بعدازظهر زیبای آفتابی اواخر تابستان نیمه های دهه هفتاد شمسی به همراه آن همکار محترم راهی باغچه گل شخصی استاد شجریان در حوالی کرج شدیم. شجریان در باغچه گل زیبای شخصی اش ما را پذیرفت. با مکالمه ای که در باب گل و گلکاری در ایران داشتیم در کمتر از نیم ساعت متوجه شدم که استاد کم نظیر آواز ایران نه تنها در موسیقی بلکه در گیاه شناسی و ایران شناسی نیز فردی بی نظیر است. اطلاعات شجریان از مناطق مختلف ایران و انواع گلهائی که در آن مناطق آب و هوائی می روید چنان وسیع بود که ترجیح دادم دم فرو بندم و چیزی نگویم تا بی اطلاعیم در مقایسه با اطلاعات وسیع ایشان به چشم حاضران نیاید. حتی با آن که تصمیم داشتم دستور العمل کشت آن نوع بذر خالص خاص و زمان کشت آن را برای طالبش شرح دهم، از این کار منصرف شدم و بسته کوچک بذر به قیمت زر را با احترام تقدیم کردم و چیزی نگفتم که هر چه میگفتم برای آن سروچمان مرغ سحر خوان جز گزافه نبود.
هنگام برگشت از کرج به طرف تهران، در اتومبیل به آهنگهای آلبوم زیبای یاد یاران با صدای استاد شجریان گوش می دادم. اوایل دهه هشتاد شمسی از ایران بیرون آمدم و حتی هیچوقت فرصت حضور در کنسرتهای خارج کشور ایشان هم دست نداد. ولی همچنان در اتومبیل و هنگام رانندگی این آوای گرم نقش بسته در لوح آلبومهای آواز شجریان است که گوش میکنم و همین صدا یکی از محکمترین رشته های الفت من با سرزمین مادری و خانه پدری است. یاد محمدرضا شجریان گرامی باد.